تبليغاتX
ساغر مینایی

 

موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
 آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
 واي جغدي هم نمي آيد به گوش
 دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
 آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
 در سكوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
 آبها از آسيا افتاد هاست
 دارها برچيده خونها شسته اند
 جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
 پشكبنهاي پليدي رسته اند
 مشتهاي آسمانكوب قوي
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 يا نهان سيلي زنان يا آشكار
 كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
 اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
 باز ما مانديم و شهر بي تپش
 و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
 مادرم ایستاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
 گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
 آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
 گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغ اند و فريب
 گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
 مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
 من به اشكش خيره از اين سوي و باز
 دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك 
 باز ما مانديم و خوان اين و آن
 ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
 شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
 رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
 هر كه آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
 صبر كن تا ديگري پيدا شود
 كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود

زنده یاد استاد اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:18  توسط سیاوش تی  | 

خدايا ! مرا از اين فاجعه پليد - مصلحت پرستی - که چون همه  کس گير شده است وقاحتش از ياد رفته و بيماری يی شده است که از فرط هموميتش هرکه از آن سالم باشد بيمار می تنايد مصون بدار تا: « به رعايت مصلحت حقيقت را ذبح شرعی نکنم ».
خدايا ! مگذار که ايمانم به اسلام وعشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبه دين با حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند.

که:آزادیم اسیر پسند عوام گردد.
که:دینم در پس وجهه دینی ام دفن شود
که:عوام زدگی مرا مقلد تقلیدکنندگانم سازد
که:آنچه را - حق می دانم - به خاطر آنکه - بد می دانند - کتمان کنم.
... خدایا ! رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد ؛ قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم رادر خطر ایمانم افکنم تا از آن ها باشن که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه آن ها که ژول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:50  توسط سیاوش تی  | 

هنوز ادعای کشور دوست و برادر ، ترکیه در قبال حضرت مولانا فراموش نشده که  دیگر کشور دوست ،  افغانستان  هم به خیل مدعیان همشهری بودن با حضرت مولانا پیوست و از گوشه و کنار ادعای عرب بودن حضرت سعدی - شیخ بوعلی سینا - ابوریحان بیرونی ووو به گوش رسیداز سایر بزرگان هم شنیده باشیم که صادق هدایت هم ترک بوده و ترکیه کتاب های این بزرگوار رو به زبان ترکی  ترجمه و منتشر کرده و ادعا نموده  که ایشون هم از ترکیه است همه و همه این ادعا ها برای چیست؟ وقتی دیگران برای خود فرهنگ سازی میکنند و برای اثبات ادعای خود هزینه های کلان را متحمل میشوند چرا ما سکوت کردیم؟ اگر کوشش های اساتیدی چون شهرام ناظری و فرشچیان رو هم در قبال سال حضرت مولانا نادیده بگیریم . دیگر چه حرکت مثبت و قابل توجهی را شاهد بودیم؟جز آنکه روز تولد استاد شهریار شاعری که بیشتر اشعارش به زبان آذری است را به عنوان روز ادبیات فارسی نامگذاری کردند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:7  توسط سیاوش تی  |